دیگه با گذشتن و با رفتنت نکنه دل بونه دیدنتو
نمی خوام اسم تو رو حنجره فریاد بزنه
نمی خوام تو رو به یادم بیارم باز دوباره
دیگه از راز و نیاز و سر و دعا خسته شدم
دیگه از داشتن تو نا امید شدم
دیگه فهمیدم خدا نوشتمو ز غم زده
دیگه فهمیدم واسم جدایی رو رقم زده

کینه ای که از گلوم بغض و اشک و می چینه
کینه ی نامردی کینه ی یک نیرنگ
کینه ای که در دلم کرده غم رو آهنگ
فدا و فنا شدم فدای دروغ و یک هوا هوس
فدای عشق پوشالی که فقط بود رو هوس
فدای عشقی شدم که جونمو دادم براش
عشقی که به جز یه کینه اثری نمونده جاش
نمی خوام روزی بیاد که دل دوباره دل بشه
نمی خوام روزی بیاد کینه ز دل پر بکشه
نمی خوام روزی بیاد خوشی به دل سر بکشه
می خوام این کینه باشه تا دل فقط زجر بکشه
تا نده جای کسی درونش سرای غم
درس بشه واسه دلم از این زمونه ی ستم
لرزش دستانم از انتظار دیدن توست
احساس گرمم از حرارت نگاه توست
تپش قلبم از به یاد آوردن خاطرات توست...
و حرف من این است:"دوستت دارم"
با دستات پس می زنی منو گناهکار می کنی
دلتو از دل من بریده تر باز می کنی
با دروغ و با سیاست باز هم انکار می کنی
می کشی باز هم عقب تر هم دل هم جای پا تو
می ری یک گوشه کنارتر می بینی احوال ما رو
چرا لذت می بری از سوختن و ساختن من؟
بگو عایدت چی می شه از کوچیک کردن من؟
بدون این غرور بی جا تو رو نابود می کنه
بدون اون روزی می یاد دلم فراموشت کنه
بدون اون روزی می یاد که می گیری دستت گاز
میگی ای وای پشیمونم بیا برگرد بیا باز
دیگه اون وقت ز تو من غرور بیشتر می کنم
دیگه نیستم مثل سابق دل و از سنگ می کنم
دیگه نیست مثل زمانی که دلم از شیشه بود
یا دلم یه ریشه و جنس تو از یه تیشه
ولی الان تو سواری می شکونی این دل من
دل من اما پیاده لحظه نیست به کام من
آره امروز تو سواری من پیاده ی مسیر
ولی مغرور نشو این بار نمی مونم تو کویر

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
برگشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز از جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان آرام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی
از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق؟! ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تئ در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت..
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر ازعاشق آزرده خبر هم
نکنی دگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
دلش با این دلم همدم نمی کرد
من از عشق دم زدم او از جدایی
فقط ساز مخالف بود رفتار
فقط دار دقایق بود و انکار
برفتم من از این غربت برستم
ولی باز هم به غربت من نشستم
دلم هر جا رود غربت نشینه
به دل باید بفهمانم همینه
به اولین کسی که عاشق شد درود می فرستم
خوشا اولین خاطره خوشا اولین لبخند خوشا اولین گفت و گو
مدام ثانیه ها را می بینم که روبه رویم می گذرند
و در پشت خیابانی گنگ گم می شوند
عمر من کوه عظیمی از ثانیه هاست
چقدر زود رفته روزهای با تو بودن
و چقدر زود آمده روزهای بی تو بودن
به تو سلام می کنم که روزگاری اتاق مرا با حرف آکندی
من در میان کلمات تو جوانه زدم
و دفترهایم ناگهان لال شد
به تو سلام می کنم که همواره از پنجره ها
و نیلوفران خوش ذوق هواداری
می کردی و هیچ گاه مرا در مهلکه عشق تنها نگذاشتی
چقدر تیره است روزهایی که از نام دلاویز تهی است
چقدر طولانی است جاده ای که گام تو را از یاد برده
و چقدر لجوج است مدادی که می خواهد از تو بنویسد
شعرهایم را زیر سایبانی کوچک گرد می آورم
تا نفسهای تو را بیاموزم و جز تو مفهومی نپذیرد
چرا به من نگاه نمی کنی
چرا دستی بر روی کلمات من نمی کشی
چرا سری به تنهایی من نمی زنی
به تو سلام می کنم که روزگاری حرفهایم را میان
آینه ها قسمت می کردی
به تو سلام می کنم که عاشق سیب ها بودی
و برای رو حهای گم شده نوحه می سرودی
دلم را به خانه ی تو می آورم
سلام مرا سبز کن
ای یگانه که کهکشانها
حوالی خانه ات پاییز و زمستان ندارد.
چقدر مانده از این دل به جا نمی دانم
همیشه فرصت زیبای هر ترانه تویی
چگونه من بسرایم تو را نمی دانم
چه تلخ می گذرد لحظه های من بی تو
هنوز فرصتی باقی است بین ما؟نمی دانم
من و تو عابر آن کوچه ی بارانی
و باز می رسد آن لحظه ها؟نمی دانم
تمام دفتر من سوگوار رفتن توست
کجای حادثه هستی؟کجا؟نمی دانم
چقدر مانده از این فصل بی سرانجامی نمی دانم
بیا بیا که بی تو تمام ترانه ها زرد است
بیا که بی تو شکستم چرا؟نمی دانم
خبر از سوی توست عطر تو داره
رساند احوالت و بر عاشق پیر
بگفت چندی ست ز درد دل شوی سیر
بس است انکار بس است بی خود بجستم
خبر دادم ز تو بد تر من هستم
ببرد پیغام این افسرده نالین
به روز بعد خودش آمد به بالین
صفا فقط صفای مورچه که هر وقت گریه کرد هیچکس اشکش رو ندید
رفیق فقط کلاغ نه به خاطر سیاهیش به خاطر یه رنگیش
معرفت فقط معرفت کرم نه به خاطر کرم بودنش به خاطر خاکی بودنش
یه رنگی فقط یه رنگی دیوار که هرچی مرد و نامرده بهش تکیه میدن
ببین مرگ منو در خویش که مرگ من تماشایی است
مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن
گریزان بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
یک خواهش:اصلا عوض نشو...!
یک آرزو:فراموشم نکن...!
یک دروغ:دوستت ندارم...!
یک حقیقت:دلم برات تنگ شده...!
ویک رویا:تو را داشتن...!
دل و چشمو به نامحرم ببستم
دل و یک بار قربانی بکردم
خودم کردم به خود از این شکستم
سزاوارم سزاوار عذابم
اگر دل رو به روی کس نبستم
دل و عقل و زبان را غسل دادم
ز هر چه تیرگی ها بود گسستم
قسم خوردم وفادارت بمانم
بدان به انتظارت زنده هستم

